موسم عاشقی

So many 25th's of December
Just as many 4th of July's
And we're still holding it together
It only comes down to you and I
I know you can still remember
Things we said right from the start
When we said that this could be special
I'm keeping those words deep down in my heart
Another year has gone by
And I'm still the one by your side
After everything that's gone by
There's still no one saying goodbye
Though another year has gone by
I've never been much for occasions
You never let a birthday go by
With announcing how much you love me
But the truth was always there -
right there in your eyes
And we're still holding hands when we're walking
Acting like we've only just met
But how could that be - when there's so much history
Guess that's how true lovers can get
Another year has gone by

نوشته شده در جمعه هفتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 0:0 توسط مامان مهسا|

به بنده غیر از مولاش کی ترحم میکنه؟

مولای یا مولای...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 0:11 توسط مامان مهسا|

سلام

دلم خیلی گرفته

چهارمین سالگرد شروع رابطۀ ما نزدیکه و اما هنوز به هم نرسیدیم. چهار سال برای رسیدن به هم جنگیدیم اما هنوز سر نگرفته. چهار سال از بهترین سالهای زندگیمون توی دوری و غم فراق و جنگ با خانواده هامون طی شد. خانواده هایی که بجز خواست خودشون به هیچ چیز دیگه ای فکر نمیکنن. به این فکر نمیکنن که از 21 سالگی تا 24سالگی من، و 24 سالگی تا 27 سالگی تو، توی این دوری تلف شد ...

و حالا هنوز هم به روی خودشون نمیارن که چقدر ما رو منزوی و افسرده کردن. ادای مذهبیها رو در میارن، جانماز آب میکشن و به اهداف مسخرۀ خودشون و دروغگویی و پز دادن جلوی فامیل و غیره میرسن.

خدایا! ...

بابای مهسا، چهار سال گذشت، اما من به همون اندازۀ چهار سال پیش و حتی بیشتر دوستت دارم

نوشته شده در جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 12:50 توسط مامان مهسا|

به نام خدا

3 سال گذشت؛ به سالگرد آشناییمون داریم نزذیک میشیم. واقعا سال‌های سخت و پرفراز و نشیبی رو کنار هم و یا دور از هم گذروندیم. خیلی پایین بالا شدیم و تو این بالا و پایین شدن ها یه عالمه همو شناختیم و به همه ی زوایای پنهان و آشکار هم پی بردیم. یه سری از چیزایی که توافق نداشتیم پررنگ شدن و یه چیزی اومد تو رابطه مون که دوست نداشتم هیچ وقت واردش بشه. اما من خیلی امیدوارم به بهبود...

تو شرایط سختی هستیم الان، تایممون کمه و اشتیاق و امیدمون هم کم شده. اما با همه ی این صحبت ها باز هم همو میخوایم. دوست داشتن الکی نیست که با این بادها بلرزه! 

تو سال جدید، موقع تحویل سال، از خدا بخواه. از ته دل. ازش بخواه که امسال سال آخر باشه سال آخر جدایی... و بیایم تو زندگی هم زودتر...

من خیلی دوستت دارم. میدونم خیلی وقتا اذیتت میکنم اما خودتم میدونی که منظوری ندارم و حتی خیلیاشم به خاطر دوست داشتن خیلی زیاده. اما تمام تلاشمو میکنم که خیلی بیشتر از خودم بگذرم به خاطر رابطمون :)


سالگرد عشقمون مبارک پیشاپیش 


نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۲ساعت 1:48 توسط بابای مهسا|

این هم از امسال :)

تولد غمگین 23 سالگیم مبارک


نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۲ساعت 23:37 توسط مامان مهسا|

یا مقلّب القلوب و الابصار
یا مدبر اللیل و النهار
یا محوّل الحول و الاحوال
حوّل حالنا الی احسن الحال


خدایا

بگو

بگو که امسال دیگه سال ماست..

نوشته شده در چهارشنبه سی ام اسفند ۱۳۹۱ساعت 0:0 توسط مامان مهسا|

دلم می خواست ناراحتیمو فریاد بزنم. دلم می خواست به یکی بگم. به تو که نمیتونم بگم آخه خودتم غم داری. گفتم بیام اینجا بنویسم شاید یکم سبک بشم

خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...

نوشته شده در شنبه چهارم آذر ۱۳۹۱ساعت 18:19 توسط مامان مهسا|


از خدا یک کادو می‌خوام

کادو بده خدایا
وقتی‌ یه بچه از پشت ویترین به یه اسباببازی نگاه می‌کنه و خییییییییییییییلی می‌خوادش، وقتی‌ نقاشی اونو میکشه، خوابشو می‌بینه، حرفشو می‌زنه، در مورد داشتنش خیال‌پردازی می‌کنه، و در نهایت اگه مامانش اونو نخره گررررریه می‌کنه. اونوقت اگه مامان پول داشته باشه حتما اونو واسه بچش می‌خره و بهش کادو میده. خدایا، تو که از مامانا هم مهربونتری...


نوشته شده در جمعه نوزدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 15:50 توسط مامان مهسا|

واااااااااای خدای من، تو که میدونی امشب چقـــــــــــــــــــــــــــــدر حالم بد بود. چند روزه حالم اینجوریه. نمیدونم چرا... همش تو فکر توام خدا، اما نمیدونم؛ حق ندارم دلگیر باشم ازت. از خودم دلگیرم بیشتر. از اینکه چرا اونی که میخواستم نیستم. چرا یادم میره همش. چرا اینقد فراموشکارم. چرا اینقد بی اراده ام... 


روز تولد بهترین اتفاق زندگیم مصادف میشه با یکی از بدترین حال و احوال هام... حتی نمیتونم صداشو بشنوم روز تولدش که راحت بهش تبریک میگم و ... (حضوری هم نخواستم).. یکی از بدترین عیدهای فطر من بود. 


آخه خدای من تو که میدونی بنده هات از این دوری ای که انداختی بینشون دارن عذاب میکشن! تا کی میخوای امتحانشون کنی؟ من که همین الانشم مردود شدم تو امتحانت، دیگه واقعا چیزی بلد نیستم...


از دورویی ها خسته شدم، از فراموشکاری ها خسته شدم، از بحث و جدل ها خسته شدم... از خودم خسته شدم............ خدا میخوام، بدون واسطه، آروم، تنها...


چرا منو سر راه این دختر معصوم قرار دادی تا این همه اذیتش کنم؟!؟!؟! 

آخه         تو           که         منو          میشناختی!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من دیگه از اذیت کردن خسته شدم. از ناراحت کردن خسته شدم. چرا خودت کمکم نمیکنی؟؟ چرا دستمو ول کردی؟ آره می دونم تقصیر خودمه، این همه گناه کردم اما جای اینکه پشیمون باشم بعضی وقتا ...............


عشق کجاست؟ عاشقی کو؟ مگه موسم عاشقی هم تموم میشه؟ 

خودت میدونی که چقد دوسش دارم. جای جاش واسش هر کاری هم میکنم. منو دوست نداری و فراموشم کردی به کنار، اگه این بنده ی خوبت که این همه دوسش داری و بارها بهش نشون دادی واست مهمه، به منم به دید یه وسیله نگاه کن فقط و واسه فراهم کردن آرامش اون (بهترین من) کمکم کن...


میدونم همسرم، که شاید نوش‌داروی پس از مرگ سهراب باشه، اما ازت معذرت میخوام. 

تولدتو عاشقانه بهت تبریک میگم...

به نظر من تو نظر کرده ای، از خدا واسه هدایت من دعا کن...


دوست دارم


نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد ۱۳۹۱ساعت 4:43 توسط بابای مهسا|

هوا خوبه  تو هم خوبی  منم بهتر شدم انگار

یه صبح دیگه عاشق شو  به یاد اولین دیدار

به روت وا میشه  چشمایی که با یاد تو میبستم

چه احساسی از این بهتر، تو خوابم عاشقت هستم.

تبت هر صبح با من بود، تب گل های داوودی

تبی که تازه میفهمم تو تنها باعثش بودی

تو خورشید رو قسم دادی،فقط با عشق روشن شه

یه کاری با زمین کردی که اینجا جای موندن شه

تو میچرخی به دور من کنارت شعله ور میشم

تو تکراری نمیشی من بهت وابسته تر میشم



شاعر: فرزاد حسنی

نوشته شده در جمعه بیست و نهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 10:27 توسط مامان مهسا|


اَنْتَالْمَوْلى وَاَنَاالْعَبْدُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْعَبْدَ اِلا الْمَوْلى

اَنْتَ الْمالِکُوَاَنَاالْمَمْلُوکُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمَمْلُوکَ اِلا الْمالِکُ

اَنْتَالْعَزیزُوَاَنَا الذَّلیلُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الذَّلیلَ اِلا الْعَزیزُ

اَنْتَالْخالِقُ وَ اَنَاالْمَخْلُوقُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمَخْلُوقَ اِلا الْخالِقُ

اَنْتَ الْعَظیمُ وَ اَنَا الْحَقیرُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْحَقیرَاِلاالْعَظیمُ

اَنْتَ الْقَوِىُّ وَ اَنَا الضَّعیفُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الضَّعیفَ اِلا الْقَوِىُّ

اَنْتَ الْغَنِىُّ وَ اَنَا الْفَقیرُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْفَقیرَ اِلا الْغَنِىُّ

اَنْتَ الْمُعْطى وَ اَنَا السّاَّئِلُ وَ هَلْ یَرْحَمُ السّاَّئِلَ اِلا الْمُعْطى

اَنْتَ الْحَىُّ وَ اَنَا الْمَیِّتُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمَیِّتَ اِلا الْحَىُّ

اَنْتَ الْباقى وَ اَنَا الْفانى وَ هَلْ یَرْحَمُ الْفانىَ اِلا الْباقى

اَنْتَ الدّاَّئِمُ وَ اَنَا الزّاَّئِلُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الزّآئِلَ اِلا الدَّائِمُ

اَنْتَ الرّازِقُ وَ اَنَا الْمَرْزُوقُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمَرْزُوقَ اِلا الرّازِقُ

اَنْتَ الْجَوادُ وَ اَنَا الْبَخیلُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْبَخیلَ اِلا الْجَوادُ

اَنْتَ الْمُعافى وَ اَنَا الْمُبْتَلى وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمُبْتَلى اِلا الْمُعافى

اَنْتَ الْکَبیرُ وَ اَنَا الصَّغیرُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الصَّغیرَ اِلا الْکَبیرُ

اَنْتَ الْهادى وَ اَنَا الضّاَّلُّ وَ هَلْ یَرْحَمُ الضّاَّلَّ اِلا الْهادى

اَنْتَ الرَّحْمنُ وَ اَنَا الْمَرْحُومُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمَرْحُومَ اِلا الرَّحْمنُ

اَنْتَ السُّلْطانُ وَ اَنَا الْمُمْتَحَنُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمُمْتَحَنَ اِلا السُّلْطانُ

اَنْتَ الدَّلیلُ وَ اَنَا الْمُتَحَیِّرُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمُتَحَیِّرَ اِلا الدَّلیلُ

اَنْتَ الْغَفُورُ وَ اَنَا الْمُذْنِبُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمُذْنِبَ اِلا الْغَفُورُ

اَنْتَ الْغالِبُ وَ اَنَا الْمَغْلُوبُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمَغْلُوبَ اِلا الْغالِبُ

اَنْتَ الرَّبُّ وَ اَنَا الْمَرْبُوبُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْمَرْبُوبَ اِلا الرَّبُّ

اَنْتَ الْمُتَکَبِّرُ وَ اَنَا الْخاشِعُ وَ هَلْ یَرْحَمُ الْخاشِعَ اِلا الْمُتَکَبِّرُ

مَوْلاىَ یامَوْلاىَ اِرْحَمْنى بِرَحْمَتِکَ وَ ارْضَعَنّى بِجُودِکَ وَ آَرَمِکَ وَ فَضْلِکَ


دانلود مولای یا مولا

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۱ساعت 23:4 توسط مامان مهسا|

یک سال پیش، همچین روزی، شروع سرنوشت جدیدمون اتفاق افتاد. روز خاصی که خیلیییییی شیرین بود، یادته چقدر اونروز زود گذشت؟

یک سال گذشت و من و تو، تو این یک سال اتفاقای زیادی رو تجربه کردیم. خوشی و سختی، بالا و پایین، گریه و خنده، دعوا و دوری و عاشقی...

با هم نماز خوندیم، با هم روزه گرفتیم، با هم معتکف شدیم، با هم حرم رفتیم، با هم احیا برگزار کردیم، با هم به خدا نزدیک شدیم...

می دونم، در کل سال خیــــــــــــــــلی سختی بود، امّا خوشحالم که تونستیم در کنار هم از پسش بربیایم.

حالا که هم سالگرد این عشقه و هم شروع سال جدید، از خدا میخوام همیشه و همیشه، هرجا که هستی، مراقبت باشه و ما رو از هم نگیره. امیدوارم سال جدید، سال آرومی برات و برامون باشه...

دوستت دارم

سالگرد عشقمون مبارک

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند ۱۳۹۰ساعت 13:10 توسط مامان مهسا|

مهربانم اي خوب ياد قلبت باشد، يک نفر هست که اينجا

بين آدمهايي که همه سرد و غريبند باتو

تک و تنها به تو مي انديشد

و ... دلش از دوري تو دلگير است ...

مهربانم اي خوب!

ياد قلبت باشد، يک نفر هست که چشمش به رهت دوخته بر در مانده

و شب و روز دعايش اين است زير اين سقف بلند، هر کجايي هستي، به سلامت باشي

و دلت همواره، محو شادي و تبسم باشد ...

مهربانم اي خوب!

ياد قلبت باشد يک نفر هست که دنيايش را

همه ي هستي و رويايش را، به شکوفايي احساس تو پيوند زده

و دلش مي خواهد، لحظه ها را با تو، به خدا بسپارد...

مهربانم اي خوب!

يک نفر هست که با تو تک و تنها، با تو

پر انديشه و شعر است و شعور!

پر احساس و خيال است و سرور!

مهربانم ! اين بار، ياد قلبت باشد

يک نفر هست که با تو به خداوند جهان نزديک است

و به يادت هر صبح، گونه سبز اقاقي ها را

از ته قلب و دلش مي بوسد و دعا مي کند اين بار که تو

با دلي سبز و پر از آرامش، راهي خانه خورشيد شوي

و پر از عاطفه و عشق و اميد به شب معجزه و آبي فردا برسي.

نوشته شده در یکشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۰ساعت 22:59 توسط بابای مهسا|

اولین بار که تو را در آغوش گرفتم،


قلبت را بسیار نزدیک به قلبم حس کردم،


و می دانستم که لذت ما،


زمین را لبریز خواهد کرد،


و باقی خواهد ماند


تا آخر دنیا


عشق من

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:21 توسط بابای مهسا|

باز یه بغضی گلومو گرفته

باز همون حس درد جدایی

من امروز کجام و تو امروز کجایی؟

حال تو بدتر از حال من نیست

پشت این گریه، خالی شدن نیست

همه درد دنیا یه شب درد من نیست

تو از قبله ی من گرفتی خدا رو

کجایی ببینی یه شب حال من رو

فقط حال من نیست که غرق عذابه

ببین حال مردم مث من خرابه

کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

باز یه بغضی گلومو گرفته

باز همون حس درد جدایی

من امروز کجام و تو امروز کجایی؟


بابای مهسا، زوذ برگرد پیشم..

نوشته شده در چهارشنبه سوم اسفند ۱۳۹۰ساعت 17:1 توسط مامان مهسا|


آخرين مطالب
» یک سال دیگه هم رفت و هنوز من کنارتم
» ای مولای من
» بازم دلم گرفته
» سال جدید می‌شود، عاشقی کهنه‌تر
» تولد غمگین بعدی
» سال نو
» دلم گرفته
» کادو بده خدایا
» عشق کجاست؟
» یه صبح دیگه عاشق شو به یاد اولین دیدار
Design By : Pars Skin